![]() |
![]() |
|
| عکسهای علیرضا صمدی |
|
بالاخره بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن، سربازی نرفتم اما به جاش فروردین امسال آخرین نفسهای مجردی رو کشیدم.
همچنان دلم پر است و فعلا عکسهایم را جایی منتشر نمی کنم... همچنان عکس میگیرم و آرشیو می کنم... بیش تر ورزشی اما اجتماعی و عکسهای روزمره هم گاه گاهی می اندازم... من هم مثل دیگر عکاسهای وطنم نیمه بیکار، نیمه کار، نیمه تعطیل، کسل، خسته، با دلی خسته یا اخبار فرار دوستان و همکارانم از ایران را پیگیری می کنم یا اخبار دوستان زندانی ام را.... واقعا دلم برای عکاسی حسابی تنگ شده... اما دست و دلم کمتر به کار میره.... در مملکت آدم حتی جرات نمی کنه دوربین حمل کنه... چند روز پیش گشت بسیج گیر داده که این چیه؟ هر چی می گم دوربین هست.. . دوباره می گه چیه؟ واسه چیه؟ شغلت چیه؟ بابا وقتی دوربین به این گندگی همرامه شغلم هم معلومه دیگه؟ کاهو فروش که نیستم! بنگاه معامله املاک هم ندارم! راننده ماشین سنگین هم نیستم! کارمند حقوق بگیر و یارانه بگیر و کوفت و زهر مار بگیر و بن بگیر هم نیستم! وقتی این همه تجهیزات عکاسی همرام هست.... شغلم هم روی پیشونیم نوشته شده دیگه... بابا من عکاسم و بس... خلاصه نیم ساعت آدم رو معطل می کنن... به خدا خسته شدم... دلم پر هست... عکاسم و بس...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 18:36 توسط علیرضا صمدی |
|
|
دستم به نوشتن نمی رود تازگی ها... یا اگر می رود... کم... گاه گداری... بی حوصله ام... خسته... احساس آن مادری را دارم که ۹ ماه زجر کشیده و درد رو تحم کرده تا بالاخره بچه اش را زاییده حالا که دلش می خواد فرزندش رو در آغوش بگیره و ببوسدش می گن نه خانم! اشتباه می گی! بچه؟ بچه کدومه؟... و این شاید احساسی باشد که همه ما داریم... همه ما که سرخورده شدیم... همه ما که کوفتمان شد این انتصابات (انتخابات) کوفتی!!!
دستم به چکاندن شاتر این کانن ۳۰ دی بدبخت هم نمی ره که این مادر مرده هم پا به پای من باتوم خورد و هنوز هم نفسش بوی گاز اشک آور می ده... بی حوصله و تنها از بابت این حقوق کوفتی می رم عکس می گیرم تا این شکم یقه ام رو نگیره... صاحب خونه زنگ نزنه... وگرنه انگیزه واسه کار کردن نیست که نیست که نیست... دلم می خواد بشینم یه گوشه ای و موزیک گوش کنم و همراش زمزمه کنم... رفیق من... رفیق روزهای خوب... رفیق خوب روزها... به دیدنم بیا که خیلی تنهام... اگه تنها بودم که تا حالا یا کار دست خودم داده بودم... یا دست خودم کار داده بود... چه فرقی می کنه... خدا بیامرزه پدر و مادر امیراله وردی (هم خونه ام) که اگه نبود... یه بار گفتم که... همون احساس همیشگی رو که موقع نوشتن بهم دست می ده دارم... یه کم آروم شدم الان... چند دقیقه پیش داشتم یکی از دلتنگی های صادق چناری رو می خوندم... یاد آهنگ جواد یساری بدبخت افتادم که همه ما بهش می خندیم و مسخرش می کنیم... راست گفته بیچاره... حرف حق نمیشه زد... می گم اینو تا ابد... ادامه اش رو هم یادم نیست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:16 توسط علیرضا صمدی |
|
|
اصولا از شتر به عنوان يك حيوان براي شانس ياد ميشود، حالا چرا؟ نمي دانم... اما مي دانم كه مي گويند هر شتر اصولا در خانه هر فردي يك بار مي خوابد. يعني اينكه شانس به وي روي آورده است. اما در نقطه مقابل شتر سربازي هم در خونه هر پسري يكبار مي ريند... و دو سال از بهترين دوران عنفوان يا انفوان جواني را به بطلان مي كشد... (البته ناگفته نماند كه واسه بعضي ها واجب الوجوب است)... طي ماه آينده دفترچه ميارسالم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 17:21 توسط علیرضا صمدی |
|
مجید سعیدی دبیر عکس سابق خبرگزاری فارس نمی دانست روزی عکاسی را از فارس به دادگاهش می فرستند که حتی او را نمی شناسد...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:22 توسط علیرضا صمدی |
|
داشتم همينجوري از سر بي حوصلگي توي اينترنت مي چرخيدم يا به قول دوستان مي چريدم كه ناگهان چشمم به اين تصوير افتاد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:26 توسط علیرضا صمدی |
|
|
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است
کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد، نتواند، که ره تاريک و لغزان است وگر دست محبت سوي کس يازي به اکراه آورد دست از بغل بيرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سينه ميآيد برون ابري شود تاريک چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک؟ مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين! نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم من امشب آمدستم وام بگذارم سلامت را نميخواهند پاسخ گفت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:38 توسط علیرضا صمدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:49 توسط علیرضا صمدی |
|
در حاشیه دیدار پرسپولیس و بنیاد کار ازبکستان در جام باشگاه های آسیا میر حسینی های پرسپولیسی یا پرسپولیسی های میرحسینی؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:27 توسط علیرضا صمدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:13 توسط علیرضا صمدی |
|
از مجموع ثبت نام کنندگان همان چهار نفری که پیش بینی می شد تایید صلاحیت شدند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:48 توسط علیرضا صمدی |
|
میرحسین موسوی، مهدی کروبی، محمود احمدی نژاد و محسن رضایی چهار چهره شناخته شده هستند که برای انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران با حضور در ستادانتخابات کشور نام نویسی کردند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:18 توسط علیرضا صمدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:38 توسط علیرضا صمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عکسها سخن می گویند...
بر اساس قانون کسی نمیتواند دوربین عکاس را که جزو اموال شخصی محسوب میشود, بدون دلیل موجه قانونی توقیف کند و طبق ماده پنجم قانون مطبوعات ممانعت از کسب خبر و عکاسی در مکانهای غیر ممنوع, جرم محسوب میشود و قابل پیگیری است. 9173083926 تماس برای دریافت عکسها با اندازه واقعی |
|
RSS
|